تبليغاتX
من و او
داستان خاطره شعر

توی این هفته(هفته دوم آ بان)حسابی قرار داشتیم. شنبه دوشنبه سه شنبه و پنج شنبه.

فکر نمیکنم تو کل ایام ارتباطمون هیچ هفته ای اینقدر قرار نداشتیم.

شنبه رفتم گوشی عسل رو گرفتم که شاید برای تخلیه حدود 7000تا اس ام اس گوشیش بتونم کاری کنم که موفق نشدم.(کسی میتونه راهنمایی کنه؟ گوشیش 7610 نوکیاست)

روز یکشنبه که من گرمسار بودم به خاطر اینکه جواب اس ام اس هام رو نداده بود یه کم ازش دلگیر شدم.

دوشنبه قرار داشتیم که یکی از بدترین قرار های من بوده.

سه شنبه عسل زنگ زد و گفت میخواد منو ببینه. با هم رفتیم پارک طالقانی. قرار خوبی بود . عسل برام سه تا نامه آورده بود.هر سه تاشو خودش برام خوند. قشتگ بودن. با هم رفتیم نهار خوردیم. کلی حرف زدیم گرچه از اون موضوع دلگیری من زیاد حرف نزدیم. من مدام سعی میکردم که فراموش کنم. هنوز هم همینطوره.

پنج شنبه. قرار بود با عسل بریم سینما. من ساعت ۱۵/۱۱ جلوی دانشگاه عسل بودم. ساعت ۳۰/۱۱ کلاسش تموم میشد ولی طبق معمول 15 دقیقه تا خیر داشت.

با هم رفتیم انقلاب. و تو سینما بهمن فیلم کلاغ پر رو دیدیم. خوب بود. چون احساس میکردم به عسل خوش میگذره به منم خوش میگذشت. عسل ساعت 2 هم کلاس داشت ولی هر کار کردم نرفت. شرمندش شدم.

بعد با هم رفتیم نهار خوردیم. جگر خوردیم. عسل دوست داره. (الان احساس میکنم عسل عشق منه. یهو یادم اومد. یهو دلم براش تنگ شد)

بعد هم رفتیم افق طلایی. یه چایی خوردیم و چون مثل همیشه وقتمون تموم شده بود عسل رو تا یه جایی رسوندم و برگشتم کرج.

به کرج که رسیدم با اینکه خیلی خسته بودم یکی دو ساعتی رفتم دنبال کار و مشتری پیدا کردن. بعد هم اومدم خونه.

فعلا

                                       یا عشق

                                                 حسام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 19:9  توسط حسام  | 

عسل جان

از لطف تو کمال تشکر رو دارم و امیدوترم که تو شادیهات جبران کنم.

ضمنا اگه تو این مدتی که من درگیر مراسم بودم اذیت شدی معذرت میخوام.

     

                                                            یا عشق

                                                                  حسام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:47  توسط حسام  | 

حسام جان .منو تو غم خودت شريك بدون.بهت تسليت مي گم.اميدوارم و ان شاءالله كه غم آخرت باشه عزيزم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 21:13  توسط حسام  | 

روزیکشنبه بعد از عید فطر ساعت 8 صبح قرار داشتیم.

من یک ساعتی زودتر تهران بودم. دوست ندارم عسل کنار خیابون منتظرم باشه.رفتم یه چایی خوردم و منتظر شدم تا عسل بیاد.

عسل که اومد با هم رفتیم میدان تجریش.توی راه من یادم اومد که باید با یکی از دوستام تماس بگیرم ولی چونگوشی خودم رو (از ذوقم) جا گذاشته بودم از عسل خواستم که شماره دوستم رو بهم بده اون هم در قبال دریافت هزار تومن این کارو کرد رفتیم امام زاده صالح زیارت کردیم و از همونجا رفتیم دربند.

شب قبل عسل هی بهم میگفت از تله سیژ که نمیترسی. و قرار بود با تله سیژ تا یه جایی بریم. ولی متاسفانه تله سیژ فقط جمعه ها کار میکنه. پیاده راه افتادیم. قبل از اولین پل تو یه رستوران صبحانه خوردیم. البته صبحانه که نه. عسل کلوچه آورده بود و از اون رستوران هم چایی گرفتیم.

از اون رستوران که راه افتادیم هی عسل میدوید و من هم دنبالش. رو پل سوم ایستادیم. پیشنهاد کردم بریم کنار رودخونه بشینیم. قرار شد من برم پایین وسائل رو هم ببرم بعد به عسل کمک کنم که بیاد پایین. تا وسائلو جابجا کنم عسل فرار کرد.

به هر مکافاتی بود اومدم بالا و دوباره راه افتادیم. یه جای مناسبی کنار آب پیدا کردیم و نشستیم.عسل یه زیر انداز کوچک آورده بود که خیلی به دردمون خورد. عسل هی میوه پوست میکرد و با هم میخوردیم. یه نایلون هم آجیل آورده بود. یه نامه ی جالب هم برام نوشته بود که در قبال دریافت هزار تومن خودش نامه رو برام خوند.

بعد از اینکه کمی استراحت کردیم دوباره به سمت بالا حرکت کردیم. یه جای خوب پیدا کردیم و چند تا عکس گرفتیم.دوباره رفتیم بالا و رسیدیم به روستای دربند اونجا آلو خریدیم و عسل جون هم سرش با آلو ها گرم شد و کمتر شیطنت میکرد. ساعت حدود 12 بود. مثل همیشه وقتی با هم هستیم زمان خیلی زود میگذره. دوباره سر همونجای اولمون نشستیم یه کم درباره نامه ی عسل صحبت کردیم. و تصمیم گرفتیم که برای نهار بریم پایین. موقع حرکت به عسل گفتم که ظرف آلو ها رو نمیخوای؟

گفت نه.

دباره موقع بالا اومدن وسائل رو به من داد که برم بالا و کمکش کنم ولی تا رفتم بالا دیدم نیست و داره از یه مسیر دیگه میاد بالا.

به سمت پایین حرکت کردیم به پل دوم که رسیدیم عسل ایستاد و گفت من آلو هام رو میخوام. بهش گفتم بازم میخریم قبول نکرد. گفتم 1000 تومن میدم باز هم قبول نکرد. پیشنهادمو تا حد تمام پولهام بالا بردم ولی بازم نشد. گفتم پس بیا با هم بریم. گفت نمیام.منم که دیدم چاره ای ندارم بهش گفتم من میرم ولی راضی نیستم تو اینجا بمونی. وبه سمت بالا حرکت کردم.

درست سر جای ما یه زوج دیگه نشسته بودن با کلی شرمندگی الو هارو برداشتم و به سمت پایین دویدم. دیدم عسل داره میاد بالا آلو رو بهش دادم و وسایل رو ازش گرفتم.

برای نهار رفتیم تو خیابون ولی عصر. یه پیتزا فروشی هست که معمولا اگه بخوایم پیتزا بخوریم میریم اونجا. نهار رو که خردیم رفتیم کافی شاپ افق طلایی. کمی استراحت کردیم و چون وقتمون داشت تموم میشد رفتیم که عسل رو تا یه جایی برسونم و برم گرمسار.

با کلی خاطرات قشنگ راهی گرمسار شدم و در انتظار روز بعد که باز عسل رو ببینم.

فعلا

                               یا عشق

                                        حسام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:59  توسط حسام  | 

طبق قرار ديروزيمون ساعت 3 سر خيابون دانشگاه ديدمش.
كمي دير از گرمسار راه افتاده بود.نهارم نخورده بود.رفتيم نهار خورديم و بعدش باز رفتيم كافي شاپ افق طلايي.
گل گفتيم و گل شنفتيم.
خستگي ديروز تو تنم مونده بود.زنگ زدم برادرم و باهاش قرار گذاشتم كه يه جايي بياد دنبالم.
حسامم قرار بود بره پيش پسرخالش.
موقع خداحافظي حسام گفت "ممكنه پول كم بيارم.اون 2000تومان جريمهء ديروزو بهم پس بده بعداً بهت ميدم."
منم گول خوردم و پسش دادم.يعني احتمال دادم كه نكنه  واقعا كم بياره  ولي به هر حال قراره تو قرار بعدي 4000تومان پسم بده.خواهيم ديد!
بعد از اينكه من رفتم پيش برادرم حسامم رفته بود پيش پسر خالش و با هم رفته بودن قهوه خورده بودن و آقا مهدي پسر خالهء حسام كه بلده فال قهوه بخونه فال حسام رو براش خونده و به مطالب جالبي اشاره كرده بوده كه اون قدري واقعي بودن(بدون اينكه آقا مهدي از قبل چيزي در رابطه با مواردي كه اشاره كرده بود بدونه),حسام همون جا زنگ زد به من و وقتي هم كه به من گفت منم كلي تعجب كردم.
راستي من از حسام يه چيز ديگه هم ياد گرفتم اينكه هر اتفاقي رو به فال نيك بگيرم و حكمتش رو بپذيرم.
به قول حسام

 فعلاًٌ
يا عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:24  توسط حسام  | 

روز يك شنبه مورخ ۲۲/۷/۸۶ ساعت 8صبح با حسام قرار داشتم.طبق معمول زودتر از من رسيده بود.
قرا بود بريم دربند.
تا ميدون تجريش رفتيم.اونجا رفتيم زيارت امامزاده صالح(ع)و بعد حركت كرديم سمت دربند.
حسام خط و گوشي پدرش رو همراش آورده بود.بين راه يادش افتاد كه بايد به يكي از دوستاش زنگ بزنه.ولي شمارشو حفظ نبود و گوشي خودشم كه همراش نبود.
فرصت رو غنيمت شمردم!واسه كسب حلال!
آخه شمارهء دوستش رو داشتم.
گفتم"من شمارهء دوستتو دارم ولي 1000تومان مي گيرم و شماره رو مي دم."از پيشنهادم جا خورد.
قبول كرد.فكر نمي كرد واقعاً ازش پول بگيرم.ولي من به فكر كسب و كار خودم بودم.آخه كسب حلال مزه اي داره!!!
خلاصه اول پول رو گرفتم و بعد شماره رو دادم.
كه به دردشم نخورد.چون اون خط خاموش بود.
رفتيم و رسيديم به كوه.كوهنورديمون شروع شد.
با هم پيش مي رفتيم.بعضي جاها مي دويديم.بعضي جاها مي نشستيم و خلاصه لذت مي برديم.از باهم بودن.واقعاً قشنگه.واقعاً بايد قدر اين روزها رو دونست.واقعاً حيفه كه الكي و با بگو مگوها و بهانه هاي كوچيك روزهاي قشنگ زندگي بدون اينكه آدم خودش بدونه بگذره و هيچ خاطرهء شيريني نمونه!من و حسام كه هواي با هم بودنمونو داريم و هميشه هم خدا رو شكر مي كنيم.
صبحانه رو تو يكي از رستورانهاي سنتي دربند خورديم و چندتا هم عكس گرفتيم.حسام دو تا عروسك برام آورده بود كه كلي مشغولم كردن و اسباب بازيام شدن.ملوس بودن.باهاشون عكس مي گرفتم.
كمي بالاتر رفتيم.حسام گفت بريم كنار رودخونه.
براي رفتن كنار رودخونه بايد از يه شيب تند پايين مي رفتيم.به حسام گفتم اول تو برو و بعد وسايلو ميدم بهت كه بذاريشون يه كناري و بعد كمكم كني كه من بيام پايين.قبول كرد.وسايلو كه همه رو خودش تا اونجا آورده بود داد دست من و رفت پايين. وسايلو دادم بهش.گرفت و برد كه بذاره رو يه تخته سنگ.تا بره و برگرده من فرار كردم و تنها دويدم و رفتم بالاتر.از دور اشاره كردم كه من نمي آم,برگرد.مونده بود.خندش گرفت.نرفتم كمكش.تنهايي خودش و وسايلو از اون شيب تند بالا و به مسير كوهنوردي رسوند.
يه كم بالاتر يه راه ديگه واسه رفتن كنار رود بود كه به نسبت بهتر از قبل بود.باز به حسام گفتم اول تو برو پايين.شك داشت.مي ترسيد بازم فرار كنم.ولي من دختر خوبي ام بابا!حرف گوش كن!
زير انداز كوچيكي رو كه همراهم برده بودم باز كردم و تنها نشستم روش.حسام ايستاد و نگام كرد.دلم سوخت.به اونم جا دادم.
نشستيم كنار رودخونه و كلي حرف زديم و نامه اي رو كه چند روز پيش براش نوشته بودم از تو كيفم در آوردم و دادم دستش.حسام ازم خواست كه خودم نامه رو بخونم.
بازم يهو ياد كسب حلال افتادم.
- 1000تومن مي شه ها!؟
-خداياااااااااا.باشه.قبول.
-نه.اول پولشو بده بعد!
و پولو گرفتم و نامه رو به نحو احسنت براش خوندم.انصافاً اون جوري كه من خوندم بيشتر از اين رقمها مي ارزيد ولي چه كنم كه دلم راضي نمي شه.اگه دانشجو نبود باز يه چيزي!
سر متن نامه با هم صحبت كرديم و براش ميوه پوست و قاچ كردم و دادم بهش.من چقدر مهربونم خدايا.باورم نمي شه!
تصميم گرفتيم بازم بشيم بالاتر(بشيم همون بريم مي باشد و من اينجا استفادش كردم چون تمرين كرده باشم آخه دارم از حسام فارسي دري ياد مي گيرم)
دوباره حسام از شيب بالا رفت ,وسايلو گرفت و خواست كمكم كنه كه برم بالا ولي من  واسه بالا رفتن يه مسير ديگه ديدم و رفتم  به طرف اون مسير.حسام باز فكر كرد مي خوام اذيتش كنم.ولي وقتي مسير جديدرو ديد زودتر از من واسه استقبالم رسيد اونجا.
رفتيم بالاو بالاتر .حسام برام آلو ترش خريد.تو مسير اصلاً حسامو اذيت نكردم و سرم گرم عروسكا و آلو ترشم بود!موقع برگشت به پايين دوباره رفتيم كنار رود همون جا كه موقع بالا رفتن اونجا استراحت كرده بوديم.
كمي نشستيم و حرف زديم و آلو خورديم.موقع رفتن نمي دونم چي شد كه آلو ترش من جا موند و بعد از طي يه مسافت نسبتاً طولاني يادم افتاد و من فقط آلو ترش خودمو خواستم.
حسام خواست برام دوباره بخره ولي من آلوي خودمو مي خواستم.مشكل حسام برگشت و دوباره بالا رفتن و آوردن آلوي من نبود.نمي خواست منو اونجا كه از نظرش امن نبود تنها بذاره.ولي من آلوي خودمو مي خواستم ولي نمي خواستم همراه حسام اون مسيرو برگردم و بالا برم.بدون آلوم پايين هم نمي رفتم.
بنده خدا با كلي نگراني وسايلو گذاشت كنار من و دويد كه بره آلوي خودمو بياره.
تا حسام برگرده چندتا آقا از كنارم رد شدن  و با ديدن من  با 2تا كيف و يه كاپشن تعجب مي كردن.راستش يه كم كه گذشت ترسيدم.وسايلو برداشتم و يه كم رفتم بالاتر.حسام رو كه از دور ديدم آروم شدم.البته از ديدن آلوي خودمم خوشحال شدما!
آلومو گرفتم و رفتيم پايين.
مي خواستيم نهار بخوريم ولي تو آشپز خونهء يكي از رستورانهاي اونجا گربه ديدم و چندشم شد.قرار شد واسه نهار بريم پايين.
خلاصه ساعتهاي خوش و شيرينمونيم داشت مي گذشت و ما هم خوش بوديم.با ديدن ميدون تجريش ياد صبح و موقع بالا رفتن افتادم و اصلاً باورم نمي شد كه چند ساعت از وقتمون به همين زودي گذشت. بعد از صرف نهار خواستيم بقيه وقتمونو بريم پاتق خودمون.رستوران افق طلايي.و رفتيم.ساعتها خيلي زود مي گذشتن و بالاخره وقت خداحافظي شد.اصلاً دلم نمي اومد خداحافظي كنم.
نمي خواستم باور كنم كه روز قشنگمون تموم شده و من قبل از تاريكي هوا بايد خونه باشم.
ولي وقتي حسام گفت كه فردا هم همديگرو مي بينيم آروم شدم.
حسام منو  تا يه جايي رسوند و خداحافظي كرديم و هر كدوم با كلي خاطره خوش راهي خونه هامون شديم.
البته حسام مي خواست بره گرمسار.ديروزش يعني شنبه كه عيد فطر بود و تعطيل.يك شنبه هم كه باهم بوديم.
ولي حسام فرداش يعني دوشنبه كلاس داشت و براي رسيدن به كلاسش بايد مي رفت گرمسار.براي فردا ساعت 3 جلوي دانشگاه من قرار گذاشتيم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 18:19  توسط حسام  | 

سلام

عسل تقریبا به اندازه کافی از مفاد عهد نامه و محسناتش گفته ولی خوب منم بر حسب وظیفه سعی میکنم یه چیزایی بگم.

عهد نا مه یه قرار دادیه بین ما که ضمانت اجرایی اون هم شرایط رفاقت و خدا رو شکر تا حالا هر دومون سعی کردیم در حد توان به مفاد اون عمل کنیم و این نکته رو هم باید بگم که هدف از عقد این قرار داد به هیچ وجه ایجاد محدودیت نبوده بلکه منظور تذکر خط قرمزهای ارتباطمونه به امید قشنگ تر شدن ارتباط و حفظ زیبایی هاش.

مثلا همین بند دروغ نگفتن

هیچوقت دروغی گفته نشده بود که ما حالا بخواهیم جلوشو بگیریم فقط این خواسته های ما بودی و شرائطی که مطمئنیم برای حفظ ارتباط لازمه و جزئ شرائط اصلی و اولیه هردومون بوده و هست و خدارو شکر هم تا حالا نقض نشده.

یا اون بند ممنوعیت تنبیه و اذیت کردن به این دلیله که اگه ما یه وقتی از هم ناراحتیم این گلایه رو با هم مطرح کنیم و با هم برای اون تصمیم بگیریم.

به هر حال امیدوارم همیشه همینطور به عهد نامه و تمام حدود لازم برای ایجاد و حفظ یک ارتباط سالم پایبند باشیم

فعلا حال ندارم بیشتر بنویسم

                           یا عشق

                                      حسام

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 11:50  توسط حسام  | 

داستان عروسك و مترسك همون داستان قشنگيه كه گلم تشبيهش كرده به

دوستيمون.
من كه خيلي خوشم اومد.و بازم از حسامم بابت احساسات لطيفش ممنونم .

دوست دارم.چه جوري بگم؟چرا نمي فهمي؟

و اما داستان........
غروب يكي از روزهاي سرد اولين ماه از فصل زمستون بود.عروسك قشنگ

دوست داشتني همونطور كه باد داشت موهاي خرمايي رنگش رو نوازش مي كرد

داشت با چشماي سياه و براقش توي دهكده دنبال يه سرگرمي جديد مي گشت.

آخه عادت داشت هر چند وقت يكبار  يه موضوع جديد واسه شيطنتاش پيدا

كنه.تو همين فكرها بود كه چشمش افتاد به يه مترسكي كه خسته و درمونده

گوشهء مزرعه افتاده بود.جلو رفت.يه كمي نگاش كرد.با خودش فكر كرد

چطور مي شه از اين مترسك يه سرگرمي جديد ساخت؟
از قيافهء غمگين مترسك خندش گرفت.
دستاي مترسك كه از جارو بود.چشمهاش كه برگ بود.دهنش كه فقط يه خط

بود.و موهاش كه از كاه بود عروسك رو به خنده مي نداخت.
جلوتر رفت و به مترسك سلام كرد.مترسكم جواب اونو داد.
مترسك گفت:مي آي با هم دوست شيم؟من خيلي تنهام.از تنهايي خسته شدم.
عروسك گفت:آخه تو چجور دوستي مي خواي؟
مترسك گفت:يه رفيق.رفيق پايه زخم!پايه هستي؟
عروسك نفهميد منظور مترسك چيه ولي خندش گرفت و مترسك فكر كرد كه

عروسك قبول كرده.
عروسك قشنگ دوست داشتني مترسك رو بلند كرد كه روي پاهاش بايسته.
مترسك كه ايستاد يه كم قدش از عروسك بلندتر بود.
مترسك به عروسك گفت كه مي خوام ببينمت ولي حيف كه چشم ندارم.آخه من

با اين برگها كه جاي چشمم گذاشتن هيچ جارو نمي بينم.با اين جاروها كه

مثلاً دستاي منه هيچ چيز رو نمي تونم لمس كنم.
عروسك يه نگاهي به پيرهنش كرد.
پيرهنش پر بود از مليله هاي مشكي و قهوه اي خوش رنگ.
دوتا از مرواريدهاي قهوه اي رنگ روي پيرهنش رو كند و گذاشت جاي چشمهاي

مترسك.
حالا مترسك ابرو هم مي خواست!يه رديف ضخيم از اون مليله هاي پيرهنش

رو گذاشت جاي ابروهاي مترسك.تقريباً صورت مترسك كامل بود.ولي نه!هنوز

لب نداشت.
يعني لباش رنگي نداشت!فقط يه شكاف افقي بود كه زير بيني مترسك بي هيچ

حالتي كشيده شده بود كه البته گوشه هاش كمي به پايين مايل بود.
عروسك هر چي گشت چيزي پيدا نكرد كه جاي لبهاي مترسك بذاره.
يه فكري به ذهنش رسيد.خيلي جالب بود.
عروسك سرش رو بلند كرد.كمي روي پنجهء پاهاش بلند شد و لبهاي مترسك

رو بوسيد.
يهو چشماي مترسك برق زد.دستهاش تكون خورد.دستاش آروم دور بدن عروسك

حلقه شد و سعي كرد اون رو از بادي كه عروسك رو آزار مي داد حفظ

كنه.
عروسك حيرت زده سرش رو بلند كرد و تو چشمهاي مترسك زل زد.
مترسك سرش رو به پايين خم كرد .لبهاش رو كه از لباي عروسك رنگ

گرفته بود روي لباي عروسك گذاشت.لباي اونو بوسيد و آروم زير گوشش

گفت:دوست دارم........دوست دارم.
عروسك تو چشاي مترسك نگاه كرد و گفت:زياد.خيلي زياد

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 18:3  توسط حسام  | 

بازم سلام
قصهء قشنگ و شيرين ما
اتفاقاتي كه مي شه گفت تو اولين بهار دوستي مون به چشم  اومدن

ماجراي مشهد و بعدش قم ودر نهايت ماجراي بحران بود. !
بحران يكي از اتفاقاتي بود كه حقيقتاً من حتي الانم نمي خوام بهش فكر

كنم و زماني هم كه اتفاقي يادش مي افتم خدا رو شكر مي كنم كه كمكم

كرد و اين توانايي  رو بهم داد كه بتونم تصميمي بگيرم كه تا به حال 

پشيمون نشم و حتي خيلي هم از وجودش خوشحال باشم.البته تو شكل

گيري اين جريانات حسام نه تنها بي تاثير نبود بلكه تمام اينا به خاطر

راهنماييها و دلسوزيهاي گلم بود كه الان از وجود رابطم با حسام نمي

دونم بايد چه جوري خدارو شكر كنم.
از ماجراي بحران كه بگذريم(حسام جان در حد توان توضيح دادن)

مي رسيم به عهد نامه!
يه عهد نامه كه خودمونم فكر نمي كرديم تو قشنگي رابطه بتونه تا اين

حد تاثير گزار باشه.
عهد نامه يه قرارداد بين من و حسامه كه برامون خيلي با ارزشه.

راستش من مي خوام اعتراف كنم كه قبل از بستن عهد نامه من حسام

رو خيلي اذيت مي كرديم واصلاً به فكر احساساتي كه ممكن بود برا

اون پيش بياد نبودم ولي بعد از اون عهدنامه با اطمينان كامل مي تونم

بگم كه من خيلي بيشتر به حسام توجه مي كنم.البته بحران و

صحبتهايي كه  شد و تصميماتي كه گرفته شد همگي دست به دست هم

دادن كه يه ارتباط قشنگتر از قبل رو شكل بدن.
البته يه چيزي هست كه شايد تا حالا بهش توجه نكرديم.اينكه بحران

يه نقطهء  شروع و يه جرقه بود واسه گر گرفتن شعله هاي كوچيك و

بي هدف دوستي و تبديل اون شعله هاي كوچيك به يه آتيش گرم و زيبا

با كلي شعلهء منظم كه انگار هر كدوم مي دونن كجا و تا چه حد بايد

سركشي كنن!
و اما مفاد عهد نامه اي كه جفتمون امضا كرديم:
طبق اين قرارداد من و حسام بهم قول داديم كه هيچ وقت بهم دروغ نگيم

و هميشه صادق باشيم.نسبت به هم احساس مسئوليت  داشته باشيم

.تمام مسائلمونو اول از همه با هم در ميون بذاريم.
احترام متقابل نشه فراموش.تمام احساسات چه خوب و چه بد مطرح

شه و كينه هرگز.
تنبيه روحي هرگز.
داشتن هماهنگي كامل تو انجام كارهاي مربوط به هم و مشترك.
و خلاصه چشيدن طعم يه دوستي شيرين و داشتن كلي خاطرهء قشنگ.
البته يه مطلبي!عهدنامه يه بندي داره كه مي گه اگه يكي از ما به يكي

از موارد بي توجهي كنه بايد جريمه شه و جريمشم توسط اون يكي

طرف مشخص مي شه.و بايد يكي از 3خواسته اي رو كه از طرف

مقابل مطرح مي شه انجام بده.
همين جا مي خوام از حسام تشكر كنم .به خاطر رعايت تمام موارد

عهدنامه.البته يه بار جريمه شد و مجبور شد 3بار با زبون روزه دور

پارك دانشجو بدوه.دلم سوخت ولي بايد جريمه مي شد چون با نامه

ننوشتن مي خواست تنبيهم كنه!تا امروز حسام27تا نامه بهم داده كه

قراره نامهء پنجاهم رو جشن بگيريم.
و در آخر مي خوام به گلم بگم كه دوسش دارم و تا آخر نامردش,

مردونه,فقط حسام!


 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 15:47  توسط حسام  | 

شب 21 ماه رمضان و شب قدر

سر ظهر بود که بابام زنگ زد و گفت آماده شید برای مراسم احیا بریم جمکران.

اس ام اس دادم به عسل و گفتم چون جواب نداد زنگ زدم. گفتم میای؟

گفت نمیدونم. اگه بیایم که میایم. قرار شد رسیدیم بهش خبر بدم.

مادرم که از سر کار اومد آماده شدیم و ساعت حدود 3 بود که راه افتادیم تا نون بگیریم و کا ر هامونو بکنیم سا عت 4 شد. اتو بان هم خیلی شلوغ بود بدی این ایام هم اینه که یکسری راننده تو جاده هستند که از رانندگی فقط ماشین و گواهینامه رو دارن که باعث خستگی بقیه هم میشن.

به هر حال ساعت 6 رسیدیم جمکران خیلی شلوغ بود افطار کردیم و رفتیم تو مسجد ساعت 7 بود که به عسل زنگ زدم گفت داریم میایم. خیلی خوشحال شدم. قرار شد ساعت 9.5 بهش زنگ بزنم. بعد از نماز رفتیم توی مهدیه ساعت حدود 10 بود که به عسل زنگ زدم.گفت داریم میرسیم قرار شد که وقتی رسید تک زنگ بزنه ولی خوب به خاطر شلوغی زیاد خطها کشش نداشت و نتو نسته بود تماس بگیره اس ام اس دادم که کی و کجا همدیگه رو ببینیم. جواب داد ساعت 11.15 درب شماره 5 .

ساعت 11 بود به زور از تو جمعیت خودمو رسوندم جلوی درب 5 دیدم یه گوشه ایستاده. سلام علیک کردیم و رفتیم که قدم بزنیم. گفت با داداشش دو نفری اومدن. میترسید کسی مارو ببینه یا بهمون گیر بدن. یه چرخی دور مسجد زدیم ولی خوب بازم مثل همیشه وقتمون زود تموم شد. مجبور شدیم با هم خدا حافظی کنیم. وقتی رفت ایستادم نگاهش کردم تا وارد مسجد بشه.

خودمم رفتم یه قدمی زدم و رفتم تو مسجد پیش بابام و برادرم. دعای جوشن کبیر شروع شده بود.منم یه گوشه یه جایی پیدا کردم و نشستم.دعا که تموم شد یه آخونده اومد برای مراسم قرآن به سر گیری و اونم مثل همه شون شروع کرد از فلسطین گفتن و از این حرفها.

بعد از مراسم هر کار کردم که با عسل تماس بگیرم نشد راه افتادیم به سمت تهران به خونه که رسیدیم ساعت 6.5 بود حدود ساعت 9 با عسل تماس گرفتم خواب بود وقتی دیدم سالمه خیالم راحت شد و خوابیدم.

یه بار یگه هم خدا خواست وما تو خونهی امام زمان با هم بودیم. از هردوشون ممنونم و میخوام که خودشون همیشه حواسشون به ما باشه.

فعلا

            یا عشق

                       حسام

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:37  توسط حسام  | 

الان نوبت عسله که بنویسه

البته مدیر هم ایشون هستنا

ولی جون فعلا سیستمشون مشکل داره نمیتونن که.

من از طرفشون معذرت میخوام

فعلا

 یا عشق

         حسام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 22:56  توسط حسام  |